تبليغاتX
الفباي شيعه
همه چيز درباره اميرمومنان حضرت علي عليه السلام
   
ابن عباس مى گويد: روزى عمر در زمان خلافتش براى اداى فريضه صبح به مسجد آمد ديد كسى در محراب خوابيده است ، عمر به غلام خود گفت : او را براى نماز خواندن بيدار كن ، غلام پيش رفت ، ديد لباس زنانه به تن دارد، تصور كرد زنى از انصار است او را حركت داد، ولى حركت نكرد، معلوم شد مردى است در لباس زنان كه سرش بريده شده است .
عمر دستور داد كشته را در گوشه اى از مسجد قرار دهند و نماز صبح به جاى آورد، پس از نماز به حضرت امير عليه السلام عرضه داشت : نظرتان در اين قضيه چيست ؟
آن حضرت فرمود: بگو كشته را دفن كنند و منتظر باش تا كودكى را در همين محراب ببينى .
عمر گفت : از كجا مى گويى ؟
على عليه السلام : برادر و حبيبم رسول خدا صلى الله عليه و آله مرا از اين ماجرا خبر داده است . و چون نه ماه گذشت روزى عمر براى نماز صبح وارد مسجد شد، ناگهان صداى گريه طفلى به گوشش رسيد. گفت : راست گفته خدا و رسول خدا و پسر عم رسول خدا، و آنگاه به غلام خود گفت : نوزاد را از ميان محراب بردارد و پس از اداى نماز، طفل را آورد و در پيش روى حضرت على عليه السلام گذاشت . اميرالمومنين فرمود: دايه اى از انصار پيدا كنند تا از طفل نگهدارى نمايند. تولد كودك در ماه محرم بود و به غلام عمر فرمود: دايه طفل را پس از نه ماه در روز عيد فطر بياوريد.
دايه طفل را در موقع مقرر، دايه طفل را در موقع مقرر، نزد حضرت امير عليه السلام آورد، حضرت به او فرمود: كودك را در محل نماز عيد ببر و بنگر هر زنى را كه كودك را از تو گرفت و صورتش را بوسيد و به وى گفت : اى ستمديده ، فرزند زن ستمديده ! و اى فرزند مرد ستمگر! او را بگير و به نزد من بياور!
دايه ، طفل را در آن جا برد، ديد زنى از پشت سر او را صدا مى زند و مى گويد: تو را به حق محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله اندكى توقف كن ! دايه ايستاد آن زن رسيد و طفل را از او گرفت و صورتش را بوسيد و به او گفت : اى مظلوم ، فرزند مظلومه ! و اى فرزند مرد ظالم ! چقدر به كودك مرده من شباهت دارى ، و آن زن بسيار زيبا بود، و هنگامى كه طفل را به دايه رد كرد و خواست برود، دايه دامنش را چسبيد.
زن گفت : مرا رها كن !
دايه گفت : تو را رها نمى كنم تا به نزد على بن ابيطالب ببرم ، زن مضطرب شد و گفت : على مرا در ميان مردم رسوا مى كند و اگر چنين كنى در روز قيامت با تو مخاصمه خواهم كرد، دايه حرفش را گوش نكرد و خواست او را ببرد در اين موقع زن به دايه گفت : مرا رها كن تو را به خانه مى برم و دو برد يمنى و يك حله صنعايى و سيصد درهم هجرى به تو مى دهم ، دايه قبول كرد و با زن به خانه رفت ، و اموال را گرفت ، آنگاه به دايه گفت : اگر طفل را در روز عيد قربان بازآورى همين هدايا را به تو خواهم داد. و چون مردم از نماز عيد برگشتند اميرالمومنين عليه السلام دايه را طلبيده به وى فرمود: اى دشمن خدا! سفارش مرا چه كردى ؟
دايه گفت : كسى را نديدم .
آن حضرت به وى فرمود: به حق صاحب اين قبر (اشاره به قبر پيغمبر) دروغ مى گويى . آن زن آمد و طفل را از تو گرفت و بر صورتش بوسه زد و به تو رشوه اى داد و گفت : اگر در روز عيد قربان او را بياورى همين هدايا را نيز به تو خواهم داد. دايه بر خود لرزيد و گفت : اى پسر عم رسول خدا! مگر غيب مى دانى ؟!
على عليه السلام فرمود: جز خدا كسى غيب نمى داند وليكن رسول خدا صلى الله عليه و آله اين قضيه را به من خبر داده است .
زن گفت : بهترين گفتار، گفتار راست است . و ماجرا همان بود كه فرموديد، اكنون اگر دستور دهيد زن را حاضر كنم .
على عليه السلام فرمود: هنگامى كه آن زن تو را به خانه برد از آن منزل به منزل ديگرى منتقل شد، حال بايد صبر كنى تا روز عيد قربان او را بياورى تا خداوند از سر تقصير تو درگذرد. زن گفت : اطاعت مى كنم . و چون روز عيد قربان شد دايه به آن محل رفت و زن نيز آمد و طفل را گرفت و صورتش را بوسيد و آنگاه به دايه گفت : با من بيا تا آنچه به تو وعده داده ام به تو بدهم .
دايه گفت : هرگز تو را رها نمى كنم ، در اين موقع زن سر به سوى آسمان بلند كرده به درگاه الهى عرضه داشت : اى فريادرس درماندگان ! و اى پناه دردمندان !.
و آنگاه با دايه به مسجد رفت . و چون بر حضرت على عليه السلام وارد گرديد، آن حضرت به وى فرمود: تو مى گويى يا من بگويم ؟!
زن : خودم مى گويم .
على عليه السلام پس بگو!
زن : من دختر مردى از انصارم ، پدرم عامر بن سعد خزرجى در يكى از غزوات رسول خدا صلى الله عليه و آله در ركاب آن حضرت كشته شد. مادرم نيز در عهد خلافت ابوبكر از دنيا درگذشت و من خود تنها مانده با زنان همسايه انس مى گرفتم ، و يك روز كه با چند تن از زنان مهاجر و انصار نشسته بودم ، پيرزنى فرتوت كه تسبيحى در دست داشت ، عصا زنان به نزد ما آمد و از نام همه زنان پرسش نمود. تا اين كه به من رسيد گفت : اسم تو چيست ؟
گفتم : جميله .
دختر كيستى ؟
دختر عامر انصارى .
پدر دارى ؟
خير.
ازدواج كرده اى ؟
نه .
پس به حال من ترحم نموده گريه كرد و گفت : مايل نيستى زنى نزد تو آمده به تو كمك كند و انيس و مونس تو باشد.
دختر: بله مايلم .
پيرزن : من حاضرم براى تو مادرى مهربان باشم ، من خوشحال شده گفتم : بفرما خانه خانه توست و امر امر تو، آنگاه آبى از من خواست وضو گرفت و من در موقع غذا نان و شير و خرما برايش مهيا كردم و چون آنها را ديد گريه كرد، گفتم : چرا گريه مى كنى ؟
پيرزن : دخترم ! خوراك من عبارت است از يك نان جو يا اندكى نمك و باز هم گريه كرد و گفت : حالا هم وقت غذا خوردنم نيست ، و من پس از خواندن نماز عشاء غذا مى خورم پس برخاست و به نماز مشغول شد تا اين كه از نماز عشاء فارغ گرديد، من يك قرص نان جو و مقدارى نمك برايش آوردم آنگاه به من گفت مقدارى خاكستر برايم بياور، چون آوردم خاكسترها را با نمك مخلوط نموده با سه لقمه نان افطار كرد و باز به نماز ايستاد و تا سپيده دم نماز خواند و من چون اين رفتار را از او ديدم به وى نزديك شده بر سرش بوسه زدم و گفتم : برايم دعا كن ، خداوند مرا بيامرزد؛ زيرا دعاى تو مستجاب است . در اين موقع به من گفت : تو دخترى زيبا هستى و من هنگامى كه از خانه خارج مى شوم بر تو مى ترسم تنها بمانى ، بايد زنى در كنار تو باشد، و من دخترى عابده و خردمند دارم كه از تو بزرگتر است ، اگر بخواهى او را نزد تو بياورم تا يار و همراز تو باشد.
گفتم : چرا نخواهم ؟
پس برخاست و از خانه بيرون رفت ولى پس از زمانى خود تنها برگشت .
گفتم : چرا خواهرم را به همراه نياوردى ؟
گفت : دختر من با كسى انس نمى گيرد و زنان مهاجر و انصار به خانه تو زياد رفت و آمد مى كنند و مزاحم انجام عباداتش ‍ مى شوند.
گفتم : تا موقعى كه دختر تو در خانه من است نمى گذارم كسى به خانه بيايد، پيرزن رفت و پس از ساعتى برگشت و زنى با او بود كه تمام بدن را در لباسش پيچانده بود و فقط چشمانش ‍ پيدا بود، و بر در اتاق ايستاد، گفتم : چرا داخل نمى شوى ؟
عجوزه گفت : از ديدار تو چنان خوشحال شده كه از خود بيخود گشته است .
گفتم : الان مى روم در خانه را مى بندم تا كسى وارد نشود، رفتم در را بستم و به دختر چسبيده و گفتم صورتت را باز كن ، ولى قبول نكرد، پس رويش را از سرش برداشتم ناگهان ديدم جوانى است با ريش سياه و دست و پا خضاب بسته با لباس ‍ زنان ، پس من زارى و فزع نموده به او گفتم : چرا مرتكب چنين جنايتى شدى ؟! برخيز و از خانه بيرون شو! مگر از سطوت عمر نمى ترسى ؟ و خواستم از او دور شوم كه بناگاه به من چسبيد و من در دستش مانند گنجشكى بودم در چنگال عقابى پس با من مباشرت نمود و از شدت مستى كه داشت بر زمين افتاد و بيهوش گرديد، و من با كاردى كه بر كمرش بسته بود سر از بدنش جدا كردم و به درگاه خدا عرضه داشتم :
خدايا! تو مى دانى كه اين مرد به من ستم نموده و مرا رسوا كرده است و من بر تو توكل مى كنم ، اى خدايى كه هرگاه بنده اى بر او توكل كند او را كفايت نمايد! اى خدايى كه نيكو پرده پوشى . و چون شب شد جسدش را برداشته و در محراب مسجد انداختم ، و از او آبستن شدم . و چون فرزند را زاييدم ، خواستم او را بكشم ولى گفتم خطاست او را قنداق نموده در محراب مسجد افكندم . اين ماجراى من بود اى پسر عم رسول خدا!
عمر گفت : گواهى مى دهم كه از رسول خدا شنيدم كه فرمود: من شهر علمم و على در آن است .
و نيز فرمود: برادرم على بحق سخن مى گويد.
و آنگاه گفت : يا اباالحسن ! حكم آنان چيست ؟
اميرالمومنين عليه السلام فرمود: مقتول ديه اى ندارد؛ زيرا مرتكب گناهى بزرگ شده است و بر زن حدى نيست ؛ زيرا بدين عمل مجبور شده ، و سپس به زن فرمود: عجوزه را بياور تا حق خدا را از او بگيرم .
زن گفت : سه روز به من مهلت بدهيد، اميرالمومنين به دايه فرمود: فرزند را به مادرش رد كن ! زن فرزند را به خانه برد و فردا در جستجوى پيرزن از خانه بيرون رفت و ناگهان او را در كوچه اى ديد، پس او را بگرفت و كشان كشان به نزد على عليه السلام آورد، چون به نزد حضرت رسيدند، حضرت على عليه السلام به پيرزن فرمود: اى دشمن خدا! مى دانى كه من على بن ابيطالب هستم و علم من علم پيامبر صلى الله عليه و آله است اكنون حقيقت حال را بگو!
پيرزن گفت : من اين زن را نمى شناسم و از قضيه اطلاعى ندارم !
اميرالمومنين به وى فرمود: قسم مى خورى ؟
پيرزن : آرى .
حضرت به او فرمود: دستت را روى قبر رسول خدا بگذار و سوگند ياد كن ، و چون پيرزن سوگند ياد كرد ناگهان صورتش ‍ سياه شد. اميرالمومنين عليه السلام دستور داد آيينه اى آوردند، و چون پيرزن در آيينه نگاه كرد و صورت خود را سياه ديد از روى ندامت صيحه زد، على عليه السلام به درگاه خدا عرض كرد: بار خدايا! اگر اين زن راستگوست صورتش را سفيد گردان ، ولى آن سياهى برطرف نشد، حضرت به وى فرمود: چگونه توبه كرده اى با آن كه خداوند از سر تقصير تو نگذشته است ؟!
آنگاه عمر دستور داد پيرزن را از مدينه خارج كرده سنگسارش نمايند ( در رالمطالب ) .
ابن ابى الحديد اين قضيه را بطور اختصار نقل كرده و مى گويد: اين ماجرا در زمان عمر اتفاق افتاده است .
+ نوشته شده در  شنبه 1389/04/12ساعت 0:14  توسط خادم  | 

  

مبرد در كمال آورده : روزى رسول خدا صلى الله عليه و آله به مردى كه در حال سجده بود اشاره نمود تا اينكه گويد پيامبران به حاضران فرمود: آيا كسى از شما اين مرد را مى كشد؟ در اين موقع ابوبكر آستينها را بالا زد و شمشير را به دست گرفت و به سوى آن مرد حركت كرد، ولى ديرى نپاييد كه برگشت و به پيامبر گفت : آيا مردى را بكشم كه لا اله الا الله مى گويد؟!
رسول خدا به او پاسخى نداد و دگر بار به حاضران فرمود: آيا كسى اين مرد را مى كشد؟ عمر برخاست ولى او نيز اعمالى مشابه آنچه كه ابوبكر انجام داده بود انجام داد، سومين بار پيامبر فرمود: آيا كسى از شما اين مرد را مى كشد؟ اين دفعه على بن ابيطالب عليه السلام برخاست و به طرف آن مرد روانه گرديد، ولى پيش از آن كه بر او دست يابد او فرار كرده بود.
رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: اين اولين و آخرين فتنه بود
(۱).
و نيز مبرد همين روايت را بطريق ديگرى نقل كرده و در آن آورده كه ابوبكر نزد رسول خدا (ص ) چنين عذر آورد كه او را در حال ركوع ديده ، وعمر به اين كه او را در حال سجده ديده است و آنگاه پيغمبر فرمود: اگر اين مرد كشته مى شد هيچ دو نفرى در دين خدا با هم اختلاف نمى كردند.
و خبر را ابن طاووسى نيز در طرائف از كتاب حافظ محمد بن موسى شيرازى و او از تفاسير دوازده گانه معتبر: تفسير يعقوب بن سفيان ، يوسف بن موسى القطان ، ابن جريح ، مقاتل بن سليمان ، مقاتل بن حيان ، وكيع ، قاسم بن سلام ، على بن حرب ، سدى ، مجاهد، ابوصالح ، قتاده ، نقل كرده است
(۲).
توضیح :
مردى را كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمان قتلش را داده بود ذوالخو يصره تميمى بوده كه در جنگ صفين پس از آن كه قرآنها بر بالاى نيزه ها رفت رئيس و سركرده منافقين گرديد، و پيش از آن نيز موقعى كه رسول خدا غنائم خيبر را تقسيم كرد به آن حضرت نسبت بى عدالتى داد و با اين جسارتش ، پيامبر را به خشم آورده تا جائى كه حضرتش ‍ به او فرمود: واى بر تو! اگر من به عدالت عمل نكنم چه كسى خواهد كرد؟ و با اين اسائه ادبش از اسلام خارج گرديده مرتد شد
(۳).
شهرستانى در كتاب ملل و نحل
(۴) وقوع اين ماجرا را اولين شبهه اى دانسته است كه در ميان امت اسلام اتفاق افتاده ، و دومش جلوگيرى عمر بوده از وصيت كردن رسول خدا صلى الله عليه و آله و سومش تخلف او بوده با ابوبكر و عثمان از لشكر اسامه ، و چهارمش انكار او بوده وفات پيغمبر صلى الله عليه و آله را.
و با توجه به اين كه رسول خدا صلى الله عليه و آله خود ديده بود كه آن مرد در حال نماز است ، پس چه توجهى براى آن عذرها خواهد بود؟! بعلاوه ، عمر كه ديد رسول خدا عذر ابوبكر را نپذيرفت پس چگونه باز به همان مطلب معتذر گرديد. بنابر اين ، چه فرق است بين آن گفتار ذوالخو يصره به رسول خدا و گفتار اينها، جز اين كه تخطئه ذوالخو يصره در باب اموال و تخطئه اينها درباره خون (كه مهم ترست ) بوده ، و اين كه اول بالمطابقه و دوم بالالتزام بوده است و اگر آنان به حقيقت صديق و باطل فرقى نگذاشته اند؟ و چرا در آن ادعايى كه رسول خدا با يك نفر اعرابى داشت او را تصديق نكردند؟ و چرا بين پيغمبر و ديگران فرقى نگذاشتند كه داستان آن در بخش نخست عنوان يك از فصل چهل و سوم گذشت و چرا گفتار خدا را در باره رسولش فرموده : و ما ينطق عن الهوى ، ان هو الا وحى يوحى
(5) تصديق ننمودند؟!
---------------------------------------------

۱ـ  كامل ، ج 2، ص 162
۲- طرائف ، ص 429
۳- كامل ، مبرد ج 2، ص 141. كامل ، ابن اثير، ج 1، ص ‍ 631
۴- ملل و نحل ، ج 1، ص 28 - 31
۵- پيامبر هرگز به هواى نفس سخن نمى گويد، سخن او هيچ غير وحى خدا نيست . (سوره نجم آيه 3،4)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/03/02ساعت 18:19  توسط خادم  | 

  داستان قدامه  

قدامه بن مظعون ، شراب نوشيد، عمر تصميم گرفت بر او حد جارى كند، قدامه به عمر گفت : حد بر من روا نيست . زيرا خداوند در قرآن مجيد مى فرمايد: ليس على الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا بر آنان كه ايمان آورده اند و كردار شايسته انجام داده اند، گناهى نيست در آنچه خورده اند، هرگاه بپرهيزند و ايمان بياورند و كارهاى شايسته بكنند.
پس عمر از او صرفنظر كرد. اميرالمومنين عليه السلام اين را شنيد نزد عمر رفت و به وى فرمود: چرا به قدامه حد نزدى ؟
عمر: قدامه اين آيه را برايم خواند و خود را از مصاديق آن دانست .
على عليه السلام : قدامه از مصاديق اين آيه نيست ؛ زيرا كسانى كه ايمان آورده و كردار نيك انجام مى دهند هرگز حرامى را حلال نمى شمرند، اينك قدامه را برگردان و او را از آن گفتارش توبه بده و بر او حد جارى كن . و اگر توبه نكرد او را به قتل برسان ؛ زيرا از اسلام خارج شده است .
عمر به خود آمد و قدامه را طلبيد، و چون قدامه از جريان باخبر شد نزد عمر اظهار ندامت و توبه كرد و عمر از حكم قتلش درگذشت و آنگاه كه خواست به او تازيانه بزند مقدارش را نمى دانست ، باز از آن حضرت راهنمايى خواست .
على عليه السلام به او فرمود: حدش هشتاد تازيانه است ؛ زيرا كسى كه شراب نوشد مست مى شود، و در آن هنگام هذيان مى گويد و به مردم تهمت مى زند و حد تهمت ، هشتاد تازيانه است . پس عمر طبق دستور آن حضرت عمل كرد
.(
ارشاد، مفيد، ص 216)

عاقبت لواط

غلامى را نزد عمر آوردند، غلام ، مولاى خود را كشته بود، عمر دستور داد او را بكشند. اميرالمومنين عليه السلام از قضيه خبردار گرديده غلام را به حضور طلبيد و به او فرمود: آيا مولايت را كشته اى ؟
غلام : آرى .
اميرالمومنين عليه السلام : چرا؟
غلام : با من عمل خلاف نمود.
على عليه السلام از اولياى مقتول پرسيد؛ آيا كشته خود را به خاك سپرده ايد؟
گفتند: آرى .
فرمود: چه وقت ؟
گفتند: همين الان .
حضرت امير به عمر رو كرده و فرمود: غلام را بازداشت كن و او را عقوبت نده و به اولياى مقتول بگو پس از سه روز ديگر بيايند.
چون پس از سه روزه آمدند، على عليه السلام دست عمر را گرفت و به اتفاق اولياى مقتول به جانب گورستان رهسپار شدند، و چون به قبر آن مرد رسيدند، آن حضرت به اولياى مقتول فرمود: اين قبر كشته شماست ؟ گفتند: آرى .
فرمود: آن را حفر كنيد! آن را حفر كردند تا به لحد رسيدند آنگاه به آنان فرمود: ميت خود را بيرون بياوريد، آنها هر چه نگاه كردند جز كفن ميت چيزى نديدند. جريان را به آن حضرت عرضه داشتند.
اميرالمومنين عليه السلام دوبار تكبير گفت و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه كسى كه به من خبر داده است ، شنيدم از رسول خدا صلى الله عليه و آله كه فرمود: هر كس از امتم كه كردار قوم لوط را مرتكب شود، پس از مردن سه روز بيشتر در قبر نمى ماند و زمين او را به قوم لوط كه به عذاب الهى هلاك شدند مى رساند، و در روز قيامت با آنان محشور مى گردد
.(
مناقب ، ج 1، ص 495)

تاثير استخوان

جوانى نزد عمر رفت و ميراث پدر را از او طلب كرد و اظهار داشت كه او هنگام فوت پدرش در مدينه كودكى بوده است . عمر بر او فرياد زد و او را دور نمود. جوان از نزد عمر بيرون رفت و از دست او تظلم مى كرد. اتفاقا حضرت امير عليه السلام به جوان رسيد و چون از قضيه آگاه شد به همراهان خود فرمود: جوان را به مسجد جامع بياوريد تا خودم در ماجرايش تحقيق كنم .
جوان را به مسجد بردند. على عليه السلام از او سوالاتى كرد و آنگاه فرمود: چنان درباره شما حكم كنم كه خداوند بزرگ به آن حكم نموده و تنها، برگزيدگان او بدان حكم مى كنند سپس بعضى از اصحاب خود را طلبيده به آنان فرمود: بياييد و بيلى نيز همراه بياوريد، مى خواهيم به طرف قبر پدر اين كودك برويم . چون رفتند، آن حضرت به قبرى اشاره كرد و فرمود: اين قبر را حفر كنيد و ضلعى از اضلاع بدن ميت را برايم بياوريد، و چون آوردند حضرت آن را به دست كودك داد و به وى فرمود: اين استخوان را بو كن . كودك از استخوان بو كشيد، ناگهان خون از دو سوراخ بينى او جارى شد، على عليه السلام به كودك فرمود: تو پسر اين ميت هستى .
عمر گفت : يا على ! با جارى شدن خون ، مال را به او تسليم مى كنى ؟
حضرت فرمود: اين كودك سزاوارترست به اين مال از تو و از ساير مردم و آنگاه به حاضران دستور داد استخوان را بو كنند، و چون بو كشيدند، هيچ گونه تاثيرى در آنها نگذاشت و دوباره كودك از آن بو كشيد و خون زيادى از بينى او خارج شد، پس مال را به كودك تسليم نمود و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه آن كسى كه اين اسرار را به من آموخته است
.( مناقب ، سروى ، ج 1، ص 491)  .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/28ساعت 6:40  توسط خادم  | 

 

حضرت صادق (عليه السلام ) فرمود: چون ابوبكر كار خلافت را محكم نمود و از اكثر مهاجرين و انصار بيعت گرفت ، كسى را فرستاد تا وكيل و كارگران حضرت فاطمه عليهاالسلام را از باغ فدك بيرون كند، آن حضرت به نزد ابوبكر آمد و فرمود: به چه سبب وكيل مرا از فدك بيرون كردى و حال آنكه پدرم به فرمان خدا آن را به من داده است ؟ ابوبكر گفت : بر آنچه مى گويى گواه بياور!! فاطمه عليهاالسلام ام ايمن را آورد وام ايمن به ابوبگر گفت : من تا حجت بر تو تمام نكنم گواهى نمى دهم ترا به خدا سوگند آيا رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در حق من گفته است كه ام ايمن اهل بهشت است ؟ ابوبكر گفت : بلى .ام ايمن گفت : من گواهى مى دهم كه حق تعالى به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم وحى فرستاد كه حق ذى القربى را به او بده و رسول اكرم صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به امر خدا به فاطمه عليهاالسلام داد حضرت على (عليه السلام ) نيز آمد و به همين نحو گواهى داد و به روايتى حسنين (عليه السلام ) نيز شهادت دادند. ابوبكر نامه اى درباره فدك نوشته و به فاطمه داد. آنگاه عمر پيدا شد و گفت : اين چه نامه اى است ؟ ابوبكر گفت : فاطمه عليهاالسلام دعوى فدك را نمود وام ايمن و على (عليه السلام ) بر او گواهى دادند، لذا من نيز اين نامه را نوشتم . عمر نامه را گرفت و پاره كرد و گفت فدك فى ء همه مسلمين است و گذشته از اين على (عليه السلام ) شوهر فاطمه عليهاالسلام است و به نفع او گواهى دهد، روز ديگر خود حضرت امير (عليه السلام ) در حالى كه مهاجرين و انصار در نزد ابوبكر جمع بودند در آنجا حضور يافت و فرمود: اى ابابكر چرا وكيل فاطمه عليهاالسلام را از فدك بيرون كردى ؟ در صورتى كه در حيات رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فاطمه مالك و متصرف فدك بود. ابوبكر گفت : فدك فى ء همه مسلمين است اگر فاطمه عليهاالسلام اقامه شهود كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فدك را به او داده است من هم فدك را به او مى دهم و الا او را در آن حقى نباشد!

على (عليه السلام ) فرمود: اى ابابكر آيا درباره ما بر خلاف حكم خداوند كه در مورد مسلمين است حكم مى كنى ؟ گفت : نه . حضرت فرمود: بگو ببينم اگر در دست مسلمانى چيزى باشد، مالك و متصرف آن است و من بيايم و آن را براى خود ادعا كنم تو از چه كسى طلب بينه (دليل و مدرك ) مى كنى ؟ گفت : از تو. حضرت فرمود: پس چرا در مورد فدك از فاطمه عليهاالسلام بينه و شاهد طلب مى كنى در حالى كه فاطمه عليهاالسلام مالك فدك بوده است . ابوبكر سكوت كرد. عمر گفت : اين سخنان را واگذار ما را توانايى احتجاج با تو نيست ، اگر گواهان عادلى بياوريد فدك را مى دهيم و الا تو و فاطمه عليهاالسلام را در آن حقى نيست . على (عليه السلام ) به ابوبكر فرمود: آيا قرآن خوانده اى ؟ گفت : بلى . فرمود: مرا خبر ده از گفتار خداى تعالى :
انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا در حق ما نازل شده يا ديگران ؟ ابوبكر گفت : در حق شما. حضرت فرمود: پس اگر دو نفر نزد تو شهادت دهند كه فاطمه عليهاالسلام كار زشتى مرتكب شده چه مى كنى ؟ گفت : مانند ساير مردم اقامه حد مى كنم . فرمود: اگر چنين كنى در نزد خدا از كافران محسوب شوى . ابوبكر گفت : چرا؟ على (عليه السلام ) فرمود: براى آنكه شهادت خدا را به طهارت فاطمه صلى الله عليه و آله و سلم رد كرده و شهادت مردم را پذيرفته اى همچنانكه حكم خدا و رسولش صلى الله عليه و آله و سلم را كه فدك را به فاطمه عليهاالسلام داده اند و او در حال حيات پدرش آن را تصرف كرده است را رد كردى و شهادت يك نفر اعرابى را كه بر پاشنه خود بول مى كند مى پذيرى و فدك را از فاطمه عليهاالسلام گرفتى ... در اين موقع صدا و همهمه از ميان مردم برخاست و همگى سخنان على (عليه السلام ) را تاءييد كردند در اينجا بود كه عمر و ابوبكر توطئه قتل على (عليه السلام ) در سر نماز را توسط خالد بن وليد طراحى كردند.(علل الشرايع ، ج 1.)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1389/02/25ساعت 12:56  توسط خادم  | 

زد و خورد در حال مستى  
در زمان خلافت اميرالمومنين عليه السلام به آن حضرت گزارش رسيد كه چهار نفر در حال مستى يكديگر را با كارد مجروح نموده اند. امام عليه السلام دستور داد آنان را توقيف نموده تا پس از هشيارى به وضعشان رسيدگى كند، دو نفر از آنان در بازداشتگاه جان سپردند. اولياى مقتولين نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و خواستار قصاص از زندگان شدند، آن حضرت عليه السلام به آنان فرمود: شما از كجا مى دانيد كه اين دو نفر زنده ايشان را كشته اند و شايد خودشان يكديگر را مجروح نموده و مرده اند؟
گفتند: نمى دانيم ، پس شما خودتان با استفاده از دانش ‍ خدادادى تان بين آنان حكم كنيد.
امام عليه السلام فرمود: ديه آن دو مقتول به عهده هر چهار قبيله است و بعد از اخراج خونبهاى زخمهاى دو نفر زخمى ، باقيمانده به اولياى آن دو مقتول رد مى گردد
(۱).

يك نفر در آب غرق شد  
شش نفر در آب فرات سرگرم بازى بودند، يكى از آنان غرق شد، نزاع را نزد اميرالمومنين عليه السلام بردند، دو نفر از آنان گواهى دادند كه آن سه نفر ديگر او را غرق كرده اند، و آن سه نفر گواهى دادند كه آن دو نفر ديگر او را غرق كرده اند، اميرالمومنين عليه السلام ديه او را به پنج قسمت مساوى تقسيم نمود، دو قسمت به عهده آن سه نفرى كه دو نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند، و سه قسمت به عهده آن دو نفرى كه سه نفر بر عليه ايشان گواهى داده اند (2).
شيخ مفيد در ارشاد پس از نقل اين خبر مى گويد: در اين قضيه هيچ قضاوتى تصور نمى شود كه از قضاوت آن حضرت به صواب نزديكتر باشد.

نشگون  
و نيز در همان زمانى كه اميرالمومنين عليه السلام در يمن تشريف داشت به آن حضرت خبر رسيد كه دخترى از روى بازيچه دختر ديگرى را بر دوش گرفته و دختر سومى از پايينى نشگون گرفته و او بناگاه پريده و دخترى را كه بر دوش داشته انداخته و منجر به مرگ او شده است .
امام عليه السلام فرمود: يك سوم ديه مقتول به عهده آن دخترى است كه او را بر روى شانه برداشته و يك سوم ديگر به عهده دخترى كه از او نشگون گرفته ، و يك سوم هم بر عهده خودش كه بطور بازيچه و عبث سوار شده است . اين خبر به سمع مبارك رسول خدا صلى الله عليه و آله رسيده آن را تائيد نموده بر صحتش گواهى داد
(۳).

وديعه  
مردى دو دينار و ديگرى يك دينار نزد شخصى به وديعت نهادند، يك دينار آنها تلف شد. اميرالمومنين عليه السلام درباره آنان فرمود: يك دينار از دو دينار موجود به صاحب دو دينار اختصاص دارد و دينار ديگر نيز بالمناصفه بين آن دو تقسيم مى شود (۴).
و نظير اين خبر است روايتى كه شيخ صدوق و شيخ طوسى به امام صادق عليه السلام نسبت داده اند كه دو نفر بر سر دو درهم با يكديگر نزاع مى كردند، يكى از آنان هر دو درهم را از خود مى دانست و ديگرى يكى از آنها را.
آن حضرت عليه السلام فرمود: كسى كه مدعى يك درهم است اعتراف دارد كه از درهم ديگر حقى ندارد، و درهم ديگر كه مورد نزاع است بين آنان بالمناصفه تقسيم مى شود
(۵).
و همچنين نظير آن را شيخ كلينى و صدوق و طوسى به امام محمد باقر عليه السلام نسبت داده اند كه از آن حضرت پرسيدند، مردى غلامى از ديگرى خريده و فروشنده دو غلام به خريدار تسليم نموده تا يكى از آنها را انتخاب كرده براى خود نگهدارد و ديگرى را به صاحبش رد نمايد و فروشنده قيمت غلام را نيز از مشترى تحويل گرفته است .
خريدار هر دو غلام را به طرف منزل مى برده ، اتفاقا يكى از آن دو در بين راه گريخته است . آن حضرت فرمود: مشترى غلام موجود را به صاحبش رد مى كند و نصف قيمتى را كه به فروشنده داده پس مى گيرد و براى يافتن غلام جستجو مى كند، اگر آن را يافت باز اختيار دارد هر كدام از آن دو را كه مى خواهد نگهدارد و آن نصف قيمت را كه از فروشنده گرفته باز به وى رد نمايد، و اگر غلام را پيدا نكرد از مال هر دو رفته ، نصفش از فروشنده و نصفش از خريدار
(۶).

------------------------------------------------

۱-ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام فى خلافته ، من لا يحضر، كتاب الديات ، باب حكم الرجل يقتل الرجلين او... حديث 7. تهذيب ، كتاب الديات باب الاشتراك فى الجنايات ، حديث 5.
۲- ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام فى خلافته . فروع كافى ، كتاب الديات ، باب الجماعه يجتمعون على قتل واحد، حديث 6. تهذيب كتاب الديات ، باب الاشتراك فى الجنايات ، حديث 3.
۳- ارشاد مفيد، قضاياه عليه السلام والنبى حى .
۴- من لا يحضر، باب 16، الصلح ، حديث 12. تهذيب ، باب الصلح ، حديث 14.
۵- من لا يحضر، باب الصلح ، حديث 8. تهذيب ، باب الصلح بين الناس ، حديث 12.
۶- فروع كافى ، كتاب المعيشه ، باب نوادر، حديث 1، تهذيب ، ج 7، ص 82، حديث 68.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/02/23ساعت 23:0  توسط خادم  | 

عناوین آخرین مطالب ارسالی
----------------------------------------------------
 

< كپي برداري از مطالب اين وبلاگ بلامانع مي باشد >